تبليغاتX
قلب پرنده
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
قلب پرنده
شیطون!؟

پسرکوچکی بود که در برابر کارهایی که اون انجام میدادهمه با خنده بهش میگفتن شیطون. یه روز

پسر کوچک ما  تصميم گرفت به دنبا ل شیطان  برود و چون مي دانست راه درازي را در پيش دارد مقداري کلوچه و نوشيدني در کولی اش گذاشت و سفرش را آغاز کرد. هنوز راه درازي را نرفته بود که در پارک چشمش به پيرزني گوژ و چروکیده افتاد که روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي کرد.
پسرک کنار پيرزن نشست و کولی اش را باز کرد. مي خواست چيزي بنوشد که متوجه گرسنگي پيرزن شد و کلوچه اي به او داد و پيرزن با حسي سرشار از قدرشناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرک کرد. لبخندش آنقدر زيبا بود که پسرک خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد. لبخندهاي پيرزن پسرک را غرق در لذت کرد.
آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنکه کلمه اي بين آنها رد و بدل شود.
با تاريک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود که با سرعت به سوي پيرزن بازگشت و او را در آغوش کشيد و بار ديگر نظاره گر لبخند پيرزن شد.
مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد .علت را جويا شد. پسرک نيز در پاسخ گفت :

"من امروز با شیطان  ناهار خوردم" و قبل از اينکه مادر چيزي بگويد اضافه کرد : " و لبخند او زيباترين لبخندي بود که تا به حال ديده ام"
پيرزن نيز سرشار از شادي وآرامش به خانه بازگشت و در پاسخ به پسرش که از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :
"امروز با شیطون در پارک کلوچه خوردم . او بسيار مهربا نتر و زیبا تر از آن است که انتظار داشتم..!!

لینک نوشته
-- محسن 

....»»world»»......
...»»human»».....
...»»nature»».....
...»»guestion»»...
...»»answer»»....
...»».........»».....
...»».........»».....
...»».........»».....
راستی آی دی من
pemoba

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
ب ا ی
شیطون!؟
عشق عاشق
نامه
ماریا اسپالانتسو
....
تا زنده ایم
اعلامیه حقوق بشر
درباره من
من همیشه گفتم

آرشیو وبلاگ
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008

پیوندها
پوریا
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها


  RSS