ماريا دختر يكی از شهیران بارسلونی بود، مردی فرانسوی با همسری اسپانيائی. زنی بود سخت دلفريب و هميشه شاد..درست روزی كه بيست سالگیاش را تمامكرد به همسری دريانوردی به نام اسپالانتسو درآمد.او ديوانه وار ماريا را دوست داشت
روزی ماریا از خانه بیرون زد و در جنگل راه را گم كردماريا درروشنائی مهتاب صد بار زيباتر جلوه میكرد... موهای زيبای مشكين ماريا دراثر سرعت قدمها برشانهاش افشان شده بود و دستهایش تا آرنج برهنه بود....ناگهان روحانی جوانی در برابر ماریا ظاهر شد ...روحانی جوان ناگهان بیمقدمه گفت: " به خداوند سوگند كه تو جادوگری! به من میگويند اوگوستين....ماريا اوگوستين را میشناخت.کسی که به بسیاری پسران زیبا و زنان تا کنون اتهام زده بود
ماریا فرار کرد و روحانی به نزدروحانیون مذهبی رفت و ماجرا را شرح داد و گفت که در جنگل ماریا را در هیبت گربه ای سیاه دیده است . روحانیون دین در پی اسپالانتسو فرستادند و او به نزد روحانیون رفت از عبادتگاهی با سردر بلند و كتيبهی طويلمذهبی چهار هيكل سياه بيرون آمدند
رییس روحانیون به اسپالانتسو اعلامكرد كه: همسرت جادوگراست! اسپالانتسوی مبهوت زيرلب گفت:او جادوگر نيست ... زن من است !
ولی روحانیون باز تکرار کردند که اسپالانتسو همسرت ابليس است
حالا كجا برود و به كی بگويد كه ماريا، عشق بیگناهش جادوگر نيست؟ مگر كسی هم پيدا میشود كه حرف و نظر روحانیون مذهبی را باور نداشته باشد؟
اسپالانتسو به خانه رفت »»: ماريا، راهبها خيال دارند بسوزانندت. اگر راستی راستی جادوگری: "بشو يكگربهی سياه و دررو جان خودت را نجات بده"، اما اگر روح پليدی درتو نيست تو را بهدست روحانیون نمیدهم ... غل بهگردنت میبندند و تا گناه نكرده را بهگردننگيری نمیگذارند بیارامی
اسپالانتسو ماریا را در قایقی مخفی کرد و به خانه برگشت ماریا در میان بهت به اتهامی که ناجوانمردانه به خاطر زیبایی به او زده بودند فکر میکردآن شب ماريا در قسمت زيرين قایق نشسته بود و از وحشت و سرما میلرزيد و به صدای امواج گوش میداد و یاد پسران و زنانی که قبلا به انها اتهام زده بودند بود.
روحانیون شهر اعلامیه ای را پخش کردند که در آن اعلام شده بود :
هركه محل ساحرهای را كه می گويد اسمش ماريا اسپالانتسو است، نشان دهد، يا او را زنده يا مرده بههيأت قضات تحويل دهد پاداش دريافت خواهد نمود و پاداش آن بخشش گناهان او و ورود به بهشت است .
اسپالانتسو با دیدن اعلامیه گناهان طول عمرش در جلوی چشمانش آمد و وسوسه بهشت!
.ماریا عشقش بود، او ماريا را دوست داشت و میدانست دختر دلربای بارسلون، در تنهایی ،تنها با عشق همسرش روزها را سپری میکند . او حرف روحانی را به ذهن می آورد که به او گفته بود فقط درصورتی معاصیاش بخشيده خواهدشد كه به كفارهی آنها كاری سخت انجام دهد
در یک غروب شوم اسپالانتسو مثل هر روز برای ماریا در قایق غذا آورد ، ولی آن روز با آن غذا ماریا را مسموم كرد تا معصيت هائی كه در زندگی مرتكب شده بود آمرزيده شود
او بدن انسانی را برای آمرزش گناهان به دست روحانیون سپرد
و روحانیون جسد انسانی را برای آمرزش خدایشان سوزاندند
|